سفارش تبلیغ
صبا ویژن
مردم خواسته دنیا خرده گیاهى است خشک و با آلود که از آن چراگاه دورى‏تان باید نمود . دل از آن کندن خوشتر تا به آرام رخت در آن گشادن ، و روزى یک روزه برداشتن پاکیزه‏تر تا ثروت آن را روى هم نهادن . آن که از آن بسیار برداشت به درویشى محکوم است و آن که خود را بى نیاز انگاشت با آسایش مقرون . آن را که زیور دنیا خوش نماید کورى‏اش از پى در آید . و آن که خود را شیفته دنیا دارد ، دنیا درون وى را از اندوه بینبارد ، اندوه‏ها در دانه دل او رقصان اندوهیش سرگرم کند و اندوهى نگران تا آنگاه که گلویش بگیرد و در گوشه‏اى بمیرد . رگهایش بریده اجلش رسیده نیست کردنش بر خدا آسان و افکندنش در گور به عهده برادران . و همانا مرد با ایمان به جهان به دیده عبرت مى‏نگرد ، و از آن به اندازه ضرورت مى‏خورد . و در آن سخن دنیا را به گوش ناخشنودى و دشمنى مى‏شنود . اگر گویند مالدار شد دیرى نگذرد که گویند تهیدست گردید و اگر به بودنش شاد شوند ، غمگین گردند که عمرش به سر رسید . این است حال آدمیان و آنان را نیامده است روزى که نومید شوند در آن . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :7
بازدید دیروز :7
کل بازدید :25140
تعداد کل یاداشته ها : 53
103/2/30
9:40 ص
موسیقی

جز خنده های خواهرم بهار

من سالهاست باغ و بهاری ندیده ام

وز بوته های خشک لب پشت بام ها ،

جز زهر خند تلخ،

کاری ندیده ام

بر لوح غم گرفته ی این آسمان پیر

جز ابر تیره ، نقش و نگاری ندیده ام

در این غبار خانه ی دود آفرین ، دریـــــــــــــــغ ،

من رنگ لاله و چمن از یاد برده ام

وز آنچه شاعران ببهاران سروده اند

پیوسته یاد کرده و افسوس خورده ام

 

در شهر زشت ما ،

اینجا که فکر کوته و دیواره ی بلند

افسوس سایه بر سر و بر سرنوشت ما!

من سالهای سال

در حسرت شنیدن یک نغمه ی نشاط

در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز ،

یک چشمه ، یک درخت

یک باغ پرشکوفه ، یک آسمان

در دود و خاک و آجر و آهن دویده ام

 

تنها نه من ، که خواهر شیرین زبان من

از من حکایت گل و صحرا شنیده است

پرواز شاد چلچله ها را ندیده است

خود ، گرچه چون پرستو پرواز کرده است

اما ، از این اتاق به ایوان پریده است !!!

 

من با خیال خویش

با خواب های رنگین

با خنده های خواهرم بهار

با آنچه شاعران به بهاران سروده اند

در باغ خشک خاطر خود شاد و سرخوشم

 

اما بهار من

این بسته بال کوچک ، این بی بهار و باغ

با بالهای خسته در ایوان تنگ خویش

در شهر زشت ما

اینجا که فکر کوته و دیواره ی بلند

افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما

تنها چه میکند ؟

 

می بینمش که : غمگین ، در ژرف این حصار

در حسرت شنیدن یک نغمه ی نشاط

در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز

یک چشمه ، یک درخت

یکا باغ پرشکوفه ، یک آسمان صاف

حیران نشسته است

در ابرهای دور

بر آرزوی کوچک خود چشم بسته است

او را نگاه میکنم و رنج میکشم